بهشت - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 18:35
شاید این همان بهشتی است که خدا در قران و تورات و انجیل وعده داده استشاید این همان بهشتی است که افراطیون حاضرند جان خود را برای رسیدن به آن پیشکش کنندشاید کنار تو بودن همان بهشتی باشد که تمامی ادیان و خدا خود را زحمت داده اند که به بشر بفهمانندآری ، کنار تو بودن عین بهشت است!مگر معنی بهشت غیر از آرام...
دلیل زندگی من - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 18:35
شاید تمام دلیلی که زنده ام تو هستی!از یک سمت درگیر پوچی منحط دنیا شده ام.و از سمت دیگر درگیر لبخند مبهوت کننده تونمیدانم نسیم زندگی بخش تو قوی تر است یا گرداب مرگ آور این دنیاولی میدانم اینک که قلم در دست دارم و درباره چیزی جز مرگ می نویسم ، معجره توستبعد از تو من کمتر به مرگ می اندیشم ، بعد از تو ،...
برف - تاریخ: 1401/11/23 ساعت: 18:11
تو مثل برف هستی!پاک ، تماشایی و پر از سکوت.مدت هاست در دلم میباری و هر روز بیشتر به دلم مینشینی!داشتن تو همان حس خوب ناخودآگاهی است که بچه ها هنگام برف باریدن دارند.تو با سفیدی ات تمام سیاهی را از من دور میکنی.و من همان آدم برفی هستم که تک تک سلول هایم از وجود تو ساخته شده است.من تا زمانی زنده ام که...
آغوش - تاریخ: 1401/11/23 ساعت: 18:11
بعضی روز ها ، دستم به نوشتن نمیرود فقط میخواهم تو در آغوشم باشی ساعت ها بمانی و سکوت کنیمتنها چیزی که منتقل میشود ، حس درونی ما استبعد از آغوش تو کشف کرده ام که قلب میتواند ببیندقلب میتواند بشنودمیتواند سخن بگویدقلب تمام چیز یک انسان استساعت ها در آغوشم بمان تا من هم تورا ببینم ، هم بشنوم هم با تو س...
خسته - تاریخ: 1401/11/23 ساعت: 18:11
امروز خسته تر از همیشه امخسته تر از آن که خودم تصورش را میکردمدیگر نه توان ایستادگی است نه جرئت جا زدناین کشمکش میان زمین نخورن و به دوش کشیدن ، نتیجه ای جز خمودگی نداردشاید دوباره استوار شدم و ادامه دادم ولی الان دوست دارم در گوشه ای بنشینم و فقط شاهد گذران جوانی ام باشم18 بهمن 1401 - ابهر Adblock ...
صبح دل انگیز - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 0:02
سحر گاهان که بر می خیزماولین خورشیدی که میبینم چهره زیبای توستروز هایم را با گرمی صورت تو آغاز میکنمچشم که می گشایی ، خورشید بر روز من لبخند میزندو روزم شروع به آغاز میکنداولین لبخند صبح گاهی ات کافیستطعم غمگین سیاهی شب در من پایان بپذیردوای از روزهایی که بدون نگار تو آغاز شوداصلا مگر روز بدون تابش ...
رنگامیز رنگ شده - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 0:02
تو چقدر ، رنگ شده ایچه رنگ های زیبایی تو را پوشانده اند ،در این دنیا که مردمان یا سیاه اند ، یا سفیدتو تنها قطعه پازلی هستی که خدا رنگ کرده،و این قطعه پازل را در داخل من گذاشته ، تا سیاهی من در رنگی بودنت معنا پیدا کند.تو را چقدر خوب رنگ کرده اند و چقد تو مرا خوب رنگ میکنی۲۶ دی ماه ۱۴۰۱ - تهران Adbl...
یادش بخیر - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 0:02
می خواهم این روز های بی نظیر را به خاطر بسپارم!روز های با تو بودن.نمیدانم کسانی که عاشق نمیشوند چگونه زندگی میکنند؟شاید تنها نکته مثبت این دنیا همین دوست داشتن ها باشد.چه خوب است که تو وارد زندگی من شدی!چه خوب که مرا پذیرفتی!با تو بودن ، مزه تلخ این دنیا را از یادم میبرد و مستی اعجاب انگیزی در من ای...
مدیر: - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:24
یا سلام خدمت دوستان . بخاطر اینکه امتحاناتم شروع شده نمیتونم زیاد بیام ولی بعد امتحانا آپ میکنک ممنون
با سلام - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:24
با سلام به همه دوستانی که من و نوشته هامو تا این لحظه همراهی کردن یه مدت نبودم به دلیل امتحانات ترمم. ولی به امید خدا از این به بعد بطور مستمر وبلاگمو آپدیت خواهم کرد
اصحاب رنج ... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:24
امروز که خاطراتم را ورق میزدم ، آوای زهر آلودی از زهره ی گذشته ام بر جانم طنید و حس زیبای مرور خاطرات را بر من تلخ ساخت. میشنیدم صدای پسرک پنج ساله ای را که دنبال مادرش میدوید ، هراسان و نگران چشمش را بر دامن چادر سیاه مادرش دوخته بود که مبادا او را
دلم گرفته - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:16
دلم گرفته، نمیدونم خودمو چجوری آروم کنم.راستیتش دیگه خسته شدم، از خودماز تفکراتی که تو مغزم جریان داره .از این همهمه ای که تو خودم راه انداختماز این همه کتاب و دیوان که دورم جمع کردماز این حسی که تو من هستولی وسط این همه خستگی ، یه صدایی هست که میگه
قلممم - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:16
بعد از مدتها، فارغ از هر امتحان و آزمون زمینی بار دیگر توانستم قلمم را در دست بگیرم. چقد سخت بود این دوری. چقد سخت گذشت این مدت. چقد نامردانه بود فریاد هایی که از عمق فاجعه نیاز به نوشتن داشتند و من آنها را سرکوب کردم. دیگر خسته شده بودم از این همه آ
داخل پرانتز: - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:16
داخل پرانتز خواستم اینو بگم که: ( دارم به این فکر میکنم که چقد خوب میشد اگه روزی تو سال بود که هستی یافتن مونو به هم تسلیت میگفتیم. هستی داشتن و تولد یافتن چیز خیلی خوبی نیست که به هم تبریک میگیم. خیلی جالبه روز بروز از این فاجعه میگذره و روز به روز به مرگ نزدیک میشیم و دور هم جمع میشیم و شادی میکنی...
دنیای من.... - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:16
بچه که بودم فکر میکردم وقتی به این سن و سال برسم کلی دوست و رفیق خواهم داشت. روزم را با تماس یکی از آنها شروع خواهم کرد و شبم را درآغوش دیگری به سر خواهم برد. نمیدانم چه بر سر من آمد که این گونه با مردم شهرم غریبه شدم. با افکارشان با کردارشان غریبه ش
بر مردمان شهرم بگو راحت بخوابند.... - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:16
بر مردمان شهرم بگو راحت بخوابند ، آن دیوانه دیگر مرده است. بر والی شهر بگو ظالمانه حکمرانی کند ، آن یاغی دیگر رام است. بر پرندگان بگو کوچ کنند و از این شهر بروند ، آن پرنده دیگر بالی برای پرواز ندارد. بر آب بگو جاری شود که روز های گذشته دیگر باز نمیگ
اصحاب رنج ... - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:16
امروز که خاطراتم را ورق میزدم ، آوای زهر آلودی از زهره ی گذشته ام بر جانم طنید و حس زیبای مرور خاطرات را بر من تلخ ساخت. میشنیدم صدای پسرک پنج ساله ای را که دنبال مادرش میدوید ، هراسان و نگران چشمش را بر دامن چادر سیاه مادرش دوخته بود که مبادا او را
رهیدن ... - تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:16
مهم ترین دلیل زندگی کردن انسان ها در طول تاریخ ، زنده بودن اجباری ، است که انسان ها آن را اختیار کرده اند. بیشتر که دقیق میشوم انسان غریزی ترین موجود روی کره زمین است. اگر اینطور نبود چرا آنهایی که هزاران بار در طول زندگی میمیرند و زنده میشوند ، بالا